نه.
ایستادم روی پای خودم و لبخند زدم...بدون اینکه چشمهایم را به لبهای کسی بدوزم ک حرف قشنگی بگوید شاید...یا منتظر گرم شدن دستهایم توسط دستهای دیگری بوده باشم...ایستادم و لبخند زدم...روی پای خودم...سعی کردم آلزایمر بگیرم...و هر یک ساعت یک بار از نو شروع کنم...هی بروم جلوی پنجره بایستم و ب ساختمان های چروکیده و خسته ی رو ب رویم نگاه کنم و هی تعجب کنم و هی بگویم وای چقدر عجیب...چقدر معنی دار...بعد هی پیش خودم تک تک زندگی هایی ک درونشان جریان یافته و شدت گرفته و رفته رفته روی سکون و سکوت افتاده را هجی کنم... بعد سعی کردم هی لبخند بزنم...دوباره روی پای خودم ...ب این ک چقدر دای...
ادامه مطلب