ماه چهار محله دارد

متن مرتبط با «ده مش حبيبي» در سایت ماه چهار محله دارد نوشته شده است

صد و چهارده.

  • نیلوبلاگ

    رُجوع ب سایتِ سازمانِ سَنجِش و جوریدَنِ تاریخِ بَرگُزاری کُنکور و راز و نیاز با پَروَردِگار جَهَتِ ب تَعویق اُفتادَنِ تاریخِ مَذکور ب خاطِرِ داشتَنِ فُرصَتِ بیشتَری بَرایِ "دَرس نَخواندَن" یِکی از سَرگرمی ها و وَقت پَراکَنی هایِ وِی بود . + نوشته شده در  یازدهم فروردین ۱۴۰۰ساعت ۱۱ ق.ظ  توسط پری   بخوانید...

    ادامه مطلب
  • صد و پانزده.

  • نیلوبلاگ

    پایِ شِعر می لَنگَد و دَست های اَفسانه خالیست چَشمِ اُمید آب نمی نوشَد و سوگَند یاد کَرده ک نَخواهد نوشیدباوَر ب بُن بَست رِسیده و باز ایستاده از بودَن و بار دادَنو چِراغ اَز نور تُهیستجَهان تا بالاتَر از سیاهی هم خواهَد راند؟!یا کورسویی از سَحَر ک تاکُنون نَزدیک نَبود  و رَجا ب اَساطیر و مُعجِزه هایِ نادیده شانزیستَن در آغوشِ مَرگ را اِمکان می بَخشَد؟!برچسبها: سیزده + نوشته شده در  پانزدهم فروردین ۱۴۰۰ساعت ۳ ب.ظ  توسط پری   بخوانید...

    ادامه مطلب
  • صد و شانزده.

  • نیلوبلاگ

    مَن دیوانه نیستَمفَقَط فروشنده ی خوبی هَستَمامروزَم را ب دیروزَم فروختَمدیروزَم را ب پَریروزَمو پَریروزَم را ب سه روز پیشَم ...اگَر فَردایَم ب اِمروز فروخته نَشَوَدمَن دیوانه نیستَم برچسبها: مَن دیوانه نیستم + نوشته شده در  شانزدهم فروردین ۱۴۰۰ساعت ۱ ب.ظ  توسط پری   بخوانید...

    ادامه مطلب
  • هجده.

  • نیلوبلاگ

    مرجان زن بود ، از آن زن هایی ک نگاهشان مانند قیر داغ هر کجا که می ریخت ، فرو می رفت ... سکوتش همواره با لبخند خلاصه می شد ... از آن لبخند ها ک انگار بعد از ساعت ها گریه در کنج اتاق ناگهان بر لب نقش می بندد ، از آن گریه هایی ک تنها دلیلی ک ندارند عجز ...

    ادامه مطلب
  • ده.

  • نیلوبلاگ

    همه دانسته و نادانسته xa0 xa0 xa0 xa0 xa0جاسوس xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 ند... دست شان حلقه ی xa0دار xa0 است xa0و تو xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 را می بوس ند... xa0 +شین.نون...

    ادامه مطلب
  • یازده.

  • نیلوبلاگ

    من مینشینم ...پشت کارهای نکرده ام...به خورشید فحش میدهم...به شدت تابیدن لعنتی و وحشی اش ...بلند میشوم xa0راه میروم...انگشتم را روی دیوار میکشم و راه میرم...رد انگشتم روی دیوار میماند...به چکمه های آبی پلاستیکی فکر میکنم....برمیگردم...فحش میدهم ...به کسی که شمرد...بعد عدد را اختراع کرد...بعد ریاضی را...بعد هم جهان را چپاند توی ریاضی....چشمهایم را میمالم ....دلم میخواهد چند تا مکعب یخی بریزم زیر پلک هایم...پخش میشوم روی زمین....به زمین فحش میدهم....به فر خوردن دور خودش .. به گیج زدنش...به گیج کردن...

    ادامه مطلب
  • دوازده.

  • نیلوبلاگ

    سرت را کج کن ... دستهایت را به هم قلاب کن...چشمهایت را ببند...یک آه از عمیق ترین نقطه ی سینه ات ب بیرون پرت کن...درد را با دندان های آسیایت بجو...دماغت را تند تند بالا بکش...زانو هایت را منقبض کن...از شدت سرما بلرز...و بعد همانطور ک ب بیچاره ترین شکل ممکن از شدت جبر میمیری... بخند و قبول کن که زن ی...بخند و قبول کن ک زن ی... زن... xa0 +حتا اینجا...حتا حالا...

    ادامه مطلب
  • دوازده به علاوه ی یک.

  • نیلوبلاگ

    من و سایه ام نشسته بودیم در گوشه ترین گوشه ی اتاق و زل زده بودیم به هم آرام بودیم ک یکدفعه مثل برق گرفته ها سنگ کاغذ قیچی بازی کردن مان گرفت و شروع کردیم ... سنگ...کاغذ...قیچی... جفت سنگ سنگ...کاغذ...قیچی... جفت کاغذ سنگ...کاغذ...قیچی... جفت قیچی سنگ...کاغذ...قیچی... جفت کاغذ... من و سایه ام تعجب کردیم...یکی از ما دونفر حتمن ذهن آن یکی را میخوانده...یا شاید یک حس جادویی داشته مثلن...شاید هم... برگشتم پشت سرم را نگاه کردم...تمام دیوار پشت سرم را آینه پوشانده بود...بعد برگشتم...توی چشمهای سایه ام ...

    ادامه مطلب
  • چهارده.

  • نیلوبلاگ

    تابستان پرنده ای شده ک قصد دارد روی سطح خورشید فرود بیاید...و ما آن قدر خوشحال می شویم از خنکی هایی که حرکتِ بال هایش گاهی رویِ روزمرگی هایِ نزدیکِ آتش مان می پاشد... آن قدر خوشحال می شویم که... xa0...

    ادامه مطلب
  • شانزده.مَـــرگ کسب و کار من است

  • نیلوبلاگ

    به پنجره فکر میکنم هِـی و به ارتفاع مابین پنجره تا زمین و به سختی ِ زمین و به مَـن مَـن ی که مُـردن برایم مثل آب خوردن است... xa0 + "مرگ کسب وکار من است" عنوان کتابی از "روبرت مرل"...

    ادامه مطلب