یازده.
من مینشینم ...پشت کارهای نکرده ام...به خورشید فحش میدهم...به شدت تابیدن لعنتی و وحشی اش ...بلند میشوم راه میروم...انگشتم را روی دیوار میکشم و راه میرم...رد انگشتم روی دیوار میماند...به چکمه های آبی پلاستیکی فکر میکنم....برمیگردم...فحش میدهم ...به کسی که شمرد...بعد عدد را اختراع کرد...بعد ریاضی را...بعد هم جهان را چپاند توی ریاضی....چشمهایم را میمالم ....دلم میخواهد چند تا مکعب یخی بریزم زیر پلک هایم...پخش میشوم روی زمین....به زمین فحش میدهم....به فر خوردن دور خودش .. به گیج زدنش...به گیج کردنش...به خودم میپیچم...جمع میکنم...ضرب میزنم...میروم زیر رادیکال...لا ب لای ریشه هایم بسط...
ادامه مطلب